۱.
آدم تنها آدمٍ این دور و بر است
قابیل آقازاده یِ تنها پدر است
هابیل!شما خوب شما خوب ولی
بی مدّعی العموم خونت هدر است
۲.
یک عمر تلاش کرده باشم، باشم
شایسته ترین بچه ی آدم ،باشم
هابیل ام، در بلند مدت امّا
می ترسم جدِّ ابنِ ملجم باشم
ادامه مطلب
جایی برای دو صندلی
۱.
آدم تنها آدمٍ این دور و بر است
قابیل آقازاده یِ تنها پدر است
هابیل!شما خوب شما خوب ولی
بی مدّعی العموم خونت هدر است
۲.
یک عمر تلاش کرده باشم، باشم
شایسته ترین بچه ی آدم ،باشم
هابیل ام، در بلند مدت امّا
می ترسم جدِّ ابنِ ملجم باشم
میشود گفت كه باز هم بزرگی مرد و كوچكها شروع كردند به آه و ندبه و اشك و لابه تا شُُرّ و شُرِّ اشكشان ملاتی بشود و بچسباندشان به رفته. مثال را همین دیشب یكی از حاسران در تشییع جنازه یِ پیرمرد یك ریز خودش را شرمنده میكردكه:"من با او چنین و چنان بودم، من اوّلین نقد را به "دزده و مرغ فلفلی" نوشتم و بعد از آن نقد بود كه كتاب مورد توجّهِ بیشتر قرار گرفت. " كلمات را شاید اشتباه كنم امّا وقاحت دقیقاً همین اندازه بود.
امّا من مثلِ خیلی از بچههایِ شصت به بعد خاطراتِ بسیار شیرینی دارم كه به پورنگ مدیونم میكند. كودكیِ ملالتبارِ ما در نیمهیِ دومِ دههیِ شصت و اوایلِ هفتاد پر بود از شعارهایِ سیاسی. یادم میآید كه سرودهایِ ما در آمادگی در سالِ 67 بیشتر به بیانِ كودكانهای میمانست از بیانیّههایِ دولتی درگیرِ جنگ. تلویزیون در معدود ساعتهایِ پخشِ برنامه دائم یا ما را نصیحت میكرد یا دعواهایِ ضبط شده میانِ عروس و مادرشوهر را به عنوان سریال به نافِ علاقهمندان می بست یا با كلّی احتیاط برایِ كفشِ ملّی و بانكِ ملّت آگهی هایِ بدساختِ زهره آب كن پخش میكرد . فقط جمعه صبح میماند و "خونهیِ مادر بزرگه". امّا در این میان سرگرمیای كه همیشه در دست بود كتاب بود. و چه خاطره های روشنی شدند "دزده و مرغ فلفلی" "کرم ابریشم""حسنی ما یه بره داشت"و...
و من هنوز آن سال ها را با حسنی ای به یاد میآورم كه "تنها رویِ سه پایه نشسته بود تو سایه" و حتّی كرّه الاغِ كدخدا هم كه یورتمه میرفت تو كوچهها حاضر نبود یك كمی به او سواری بدهد. چرا؟ فقط به خاطرِ این كه دیر به دیر حمّام می رفت. "من وبابام و داییم و عموم هفتهای دوبار میریم حموم امّا تو چی؟ مویِ بلند، رویِ سیاه، ناخنِ دراز، واه و واه و واه" من حسنی را عمیقاً درك میكردم و نمی دانستم چرا باید او را سرزنش كرد. مطمئن بودم. فكر می كردم وقتی كه بابایِ من هفته ای یك بار كه حمّام میبردم آنقدر محكم لیف و كیسه به تنم میكشد كه هربار به گریه میافتم، حالا اگر این بیچاره بخواهد هفتهای دوبار آن هم با بابا و دایی و عمو به حمّام برود بعید است چیزی ازش بماند.
"دزده و مرغِ فلفلی" و "خرسه و كوزهیِ عسل"
را مادرم برایم میخواند. نه یك بار و دو بار. آنقدر كه بعضی تكّه ها را هنوز با همان صدا و آهنگِ شیرین به یاد دارم
"خرسه یه كوزه یِ عسل دید كوزه رو برداشت و تندی دوید"
یا سفرِ فلفلی كه
"سوار،سوار، پیاده، سوار رفت و رسید به سبزوار"
و من از شنیدنِ اسمِ سبزوار و ملایر و ... میفهمیدم كه به جز تهرانِ تویِ تلویزیون و شیراز و اصفهان و آبادانِ تویخانهیِ ما احتمالاً خدا چند شهر دیگر هم دارد، یا جایی هم هست به اسمِ ده كه وقتی قهر می كنند از آنجا به شهر می روند چون كدخدا میگفت:
"مگه با ما قهری فلفلی عازمِشهری فلفلی"
هنوز هم خیلی وقتها كه ازم میپرسند "...از كدوم ور" به یادِ فلفلی میافتم كه بعد از یك ایران گردیِ مفصّل دزدِ مرغش را دستگیر كرده بود و میگفت:
"نه اینوری، نه اون وری یه راس برو كلانتری"
یا هنوز برایم معما ست كه آن حلوایِ تنتنانی كه فلفلی خورده بود واقعاً چه حلوایی بود كه تا نخوری ندانی.
آرشیوِ پرو پیمانی دارم از هفته نامه یِ گلآقا و نه به آن خوبی از ماهنامهیِ گلآقا. گل آقا برایم انگیزهیِآغازِ هفته بود. شنبه ها سرراه خانه تا دبیرستانِ ملاصدرا باید سراغِ حسینآقایِ كتابفروشیِ نایس می رفتم . و تازه تویِ مدرسه چه لوتیها و لاشخور ها كه مطمئن بودند ممّد شنبهها گلآقا داره. با همهیِ خریّتم میفهمیدم كه به نویسندهیِ جامع الحكایات باید رشك ببرم. مطمئن بودم تا سه چهار سالِ دیگر كه دانشجویِ ادبیّات بشوم باید بتوانم مثلِ "م.پسرخاله"بنویسم. وقتی جامعالحكایات را كنارِ حكایتهایِ "پیرِ ما" و " جامع الحكایاتِ مرحوم ابوی"، هر دو در ماهنامهیِ گلآقا و كتابهایِ كودكش میگذاری آن وقت میفهمی كه آشناییِ عمیق با زبان و ادبیّاتِفارسی در دوره ها و سبكها و قالبهایِ گوناگون، می تواند چهقدرتِ عجیبی به قلم بدهد. و اگر همهیِ اینها را از ادا وقیافه گرفتن و فخرفروشیهایِ سَبُك به بهانهیِ رسیدن به سبكِشخصی دور نگه بداری تو هم میتوانی سهل و ممتنع بنویسی، به این شرط كه نخواهی.
****************************************
آن سبیلِ پر و پیمان انگار فقط برایِ پنهان كردنِ كودكیهایِ پیرمردی بود كه ناچار بزرگ شده بود. رویِ جلدِ یكی از كتابهایش -"بچهها من هم بازی ۱"- طرحی بود به قلمِ سلمانِ طاهری: پیرمرد نقابِ صورتِ پیریهایش را از چهره برداشته بود و از پشتِ آن همه سبیل چهره یِ كودكی پیدا شده بود. اوّلین بار كه صدایش را در تلویزیون شنیدم خندهام گرفت؛ از لحن و صدا و حرفهایش می شد بفهمی آن سبیل فقط پناهی ست تا كسی سربهسرِ كودكِ پنهان شده در پشتش نگذارد.
پارهای دیگر از كودكی هایِ ناتمامِ ما هم تا اطّلاعِثانوی از چشم پنهان شد بی آن كه بدانیم چرا. كسی نبود بپرسد مگه با ما قهری فلفلی... با اون سیبیلت.
پيش پرده
اندرزنامه ۱
تو بايد بتونی حقيقت رو بچشی...
طعم واقعیِ اون سبزيجات و اينايی كه تویِ غذا ريخته اند.
(بخشي از يك گفت و گویِ تلويزيونیِ دربارهیِ آشپزیِ؛ شبكهیِ دو؛17/9/1387)
"فنون جنون"
يا
"تجاربی چند برایِ بيماران بیِ آزار در قالب يك نمايشنامه یِ سراسر بدآموزیِ."
(تقدیم به همه ی بیماران بی آزار)
باور كن اين لزوماً از آن جنونهاي ستودني نيست. چيزیِ كه هست اين كه من
و شريكِ جرمم با آن راحت ايم.
در اين اپيكِ سترگ، م.م من هستم و ا.ب شريكِ جرمم.صدا هم صداست ؛
تنهاچیزی که می ماند.
1.جرمشناسي يا اندر چيستيِ اين بزه.
م.م:اين جرم نيست. بزه شايد. حتي اگر لازم ميدونيد ميتونم بگم خريته. ولي به ضرسِ قاطع عرض ميكنم كه جرم نيست.
ا.ب:مي دونيد من فكر ميكنم شما ميخواهيد بگيد ما مجرم ايم. خب؛ از سبيلِ اين شايد بتونيد قاچاقی٬تزريقی٬ قالپاق دزدیای چيزی درآريد اما به اين كلاه و سرِ كچلِ من پايينتر از جرمِ سياسی نميخوره.
ما هم كه توی ايران هنوز از جرمِ سياسی هيچ تعريفی نداريم.لايحهش هم كه به جايی نرسيد.در نتيجه من میگم بازهم هر جور كه شما بفرماييد٬ اما ميخوايد من فعلاً برم پیگيرِ اين لايحه بشم؟
صدا:بشين. برايِِ اين كثافتكاریِ ها هم همينجوریِ اين بيچاره رو خر ميكردی؟ فكر نمیكردی این به قولِ خودتون "شكار" عاقبت خودتون رو هم گرفتار میكنه؟
ا.ب: آقا اصولاً كرم از خودِ درخته.من هر چی...
م.م:آقا من راستش رو بگم؟ من هميشهیِ خدا دلم ميخواست صادق باشم اما هيچ وقت جرأتش رو نداشتم. به جاش تا دلتون بخواد احمق بودم. شما هم حق داريد به صداقتِ من شك كنيد اما من اين جا با حماقتم حرف میزنم.همهش رو هم ميگم. آقا من قبول دارم كه خودم زمينهش رو داشتم ولی اين هلم ميداد. اين من رو به يه بهانهای از خونه ميكشيد بيرون؛ بعد يه باره نقشه رو رو ميكرد. بعضی وقتا میگفت فلانی ،خواب دیدم؛ بعد شروع میكرد. میدونست من به عوالمِ متافیزیك ارادت دارم؛ برایِ محكمكاری پایِ خواجه حافظِ بیچاره رو میكشید وسط. میگفت خواب دیدم رفتیم حافظیه، اونجا نمایشگاهِ كتاب راه انداختن كتابایِ نایابِ چاپِ چهل و پنجاه رو میفروشن. اينجا بود كه من نميتونستم مقاومت كنم. گفتم كه، شجاعتش رو نداشتم. اين آخريها با قساوتِ تمام ميگفت... ميگفت...(بغضِ م.م ميتركد)
صدا: چی میگفتی؟
ا.ب:چی؟كی؟كجا؟
صدا: اين آخریها،اين آخریها چی میگفتی؟
ها؟ها.اين آخریها. صبر كن...ها. داشتم ميگفتم لايحهِیِ جرمِ سياسی ديگه. برم دنبالش؟
صدا:حالا میريم.(رو به م.م)تو بگو ببينم اين چی میگفت؟
م.م:اين ؟ میگفت برم دنبالش. آقا دنبالِ كی میخواد بره؟ بر میگرده؟
(صحنه تاريك و بعد از چند ثانيه روشن میشود. دو متهم رویِ صندلیها نشستهاند.)
ا.ب: آها.اون آخرا رو میگيد.خب كفتار هم يه حيوونه. حالا حيوونِ ناطق نه، حيوونِ نامرد،حيوونِ خر. آقا من اين آخریها ميگفتم اين كارِ ما كفتارصفتيه؛ يعنی...
م.م:با خنده مي گفت آقا.
ا.ب:تو زر نزن.خنده يه امرِ نسبيه. اون روز بهش ميگفتن خنده اما امروز...
2.علمالحماقه يا اندر شگردهایِ شگرفِ دژآگاهان.
صدا:سراغِ كيا بيشتر ميرفتيد؟
م.م: آقا من به همه میگم كه ما رو ببينن. نكنن. درست نيست.
صدا: جواب بده.
م.م:آقا كوچك زيباست. بزرگ هم كه خودش بزرگه.
ا.ب: اصولاً من هميشه از متوسط جماعت عقم مينشست.آقا اين متوسط ها هر چی داشتن مالِ همون سال يا نهايتاً يكي دو سال پيشش بود. ولي تو اون كوچيك ها،بلادی، سمندر، چاپِ دهسال پيش هم پيدا ميشد.به قيمتِ همون دهسال پيش.
م.م:خيلیهاش ناياب بود آقا.
ا.ب:اما بزرگاش جا تا جا فرق میكرد.
م.م:بزرگاش آقا هر چی خصوصی بود پر از كتابِ كنكور و عشقِ مرگبارو كتاب ِزبان بود.
ا.ب:ولي آقا دولتیهاش عينِ سطلِبيمبل بود. كلياتِ عمهیِ من هم توش پيدا ميشد.مالِ سنهیِ نيم. من تو دارالكتب ورزيده شدم.
م.م:آقا همين الآن تویِ كتابفروشيِ دانشگاه، تویِ قسمتِ ادبيات، پشتِ يه سری كتابِ اخلاق يه دونه كتابِ "ساموئل بكتِ"آلوارز،ترجمهیِ مرادِ فرهاد پور،كارِ طرحِ نو هست چاپِ سالِ بوق. دوهزارودويست تومن. با هم دفنش كرديم.
صدا: دفن كردید؟
ا.ب :(رو به م.م) چاهِ ويل ته داره و حماقتِ تو نه.(رو به صدا) آقا نشنيد بگيريد.
م.م: آقا میدونيد حماقتِ من تكه. خلاقانه ست. قبول دارم كه اين كارِ خودم بود ولي بارِاول به خاطرِ اين بود.من همدان بودم. اين دنبال يه كتابی میگشت كه تو شيراز نبود.به من زنگ زد. من رفتم واسش گشتم پيدا كردم ولي از پولِ همراهِ من بيشتر میشد. دور از چشمِ صاحبمغازه تو يه چشم به هم زدن قايمش كردم پشتِ يه رديف كتابِ آشپزی. آخه دو تاش بيشتر نمونده بود. گفتم گاسم كه كسی ببردش. ميرم فردا ميام میبرمش. بردمش هم. همون فرداش.ولی نمیدونستم اینم میشه يه مرضِ تازه.
ا.ب:آقا میبينيد؟ اين خودش نزده میرقصه. اصلاَ بيايد موضوعِ بحث رو عوض كنيم. من میگم آقا ما هر دو مون از قديم انگار اين كرمو داشتيم. شما فكر ميكنيد مجازاتِ ما چی رو حل ميكنه؟ احمقایِ ديگه نجات پیدا ميكنن؟ شما بيايد ما رو مطالعه كنيد. مسأله رو ريشهیابی كنيد.آقا ما دو تا مجرم نيستيم.بيماريم.
صدا:نوچ.بيمار نيستيد. شما مرض داريد.پولش...پولش رو از كجا میآوردید؟
ا.ب:تدريسِ خصوصی میكرديم، ترجمه ميكرديم،حمالی آقا، حمالی ميكردیم.
صدا: مسخرگی نباشه.
ا.ب:نه آقا. همينه ديگه.شما تاحالا به حمالی فكر كردید؟نه. ولی من جدیِ جدی ام.هم كاره، هم باری از دوشِ ديگران برداشته ميشه.
صدا: دلقكی میكنی؟
ا.ب:نه والا.
م.م:اين شايد نه،ولي من دلقكی روهم هستم اگه خوب پول بدن. به سبيلم نگاه نكنين. از پسش بر میآم.
صدا: جدی باش آقا.
م.م:اتفاقاَ روشِ منم همينه.كاملاَ جدی. من اگه بخوام شوخی كنم اصلاَ خندهدار در نمیآد ولي عوضش تا میآم دو كلمه جدیبگم همه میزنن زيرِ خنده. خودمم نمی دونم چرا.
ا.ب: من میدونم چرا.
صدا: چرا؟
ا.ب: همون حماقته كه گفت آقا.اين امروز میاومد شكار، يه رمانِ كالوينو میبرد با يه كتابدربارهیِ اسماعيليه. بعد ميرفت خونه يه شجريان ميذاشت،اين كتابا رو مي ذاشت وردستش مینشست كتابِ اسطورهشناسیِ هينلز رو میخوند.هيچ كتابی رو هم از صفحهیِ20 جلوتر نمیرفت چون هميشه وسطاش یهباره میزد زيرِ خنده. دور از جونتون مثِ خر هم میخنده. اين قدر به نميدونم چی میخنديد تا خوابش میبرد. صبح وسطِ بحث دربارهیِ چمنكاریِ دانشگاه يه دفعه اشك تو چشماش جمع میشد بهش می گفتيم آخه چت شد شيخنا؟ يه آهی می كشيد، یه نگاهی به افق میانداخت، میگفت "میدونی؟ ديشب داشتم تمهيداتِ عينالقضات رو میخوندم. يهجا میگفت ...میگفت...اه. چی میگفت؟ ها می گفت كیاز كی نمیدونم يه چيزی گرفت،يا يه چيزی بهش داد، بعد يادم نيست چی میشد كه يارو كلی چيز میشد." آقا اينو فقط من تحويلش میگرفتم.
3.نيروانا يا رهايی از شائوشنگ.
صدا:حالا با این كتابا چه میكردید؟ جدّاً چند تاشون رو تا حالا خوندید؟ راستش رو بگید شاید بتونم بهتون تخفیف بدم.
م.م: این آخریا من داشتم آدم میشدم. میگفتم بیا بتمرگیم پایاننامه رو بنویسیم . یا بیا همینا رو كه خریدیم یه كاری بكنیم بعد بریم سراغِ جدیداش میگفت نه؛ میدونی؛ كتابخریدن حدِّ اقل حالیه كه ما میتونیم بكنیم...
ا.ب: نه آقا حرفِ من علمی بود. من میگفتم همیشه بینِ كتابهایی كه خریدی و كتابهایی كه خوندی نسبتی وجود داره.
م.م: نه. حالا میفهم كه هیچ نسبیّتی در كار نیست. قضّیه مطلقاً به اون حماقته مربوط میشه. راستش رو بخواهید ما آقا خوشمون میاومد كه این كتابا رو داشته باشیم.
ا.ب: من آقا میگفتم اگه هم نتونیم بخونیمشون دستِكم قرض میدیم به این و اون، این جوری از حماقتِ ما خلقِ خدا هم سودی میبرند.
م.م: آی لیلا...آقا نگو...یادم نیار... میدونید؛ من برایِ این كه یادم نره چه كتابی رو به كی دادم سعی میكردم به جایِ اسم یا قیافه، هر كسی رو با كتابی كه پیشش دارم مجسّم كنم. نمیدونستم كه اون كارمندِ آموزش بابایِ لیلاست. وقتی لیلا داشت نشونیهایِ پدرش رو بهم میداد یهباره كلّی خوشحال شدم كه با خان چه قدر رفیقم؛ كتابم دستشه، اونم چه كتابی. با خنده داد زدم:" هاه... همون ابلهه رو میگی"... این جوری شد كه لیلا خوشبخت شد.
ا.ب: راستش من این قدر گذاشتم دوست و آشنا از این پول نشناسیم بهرهیِ فرهنگی ببرن كه تویِ فامیل معروف شدم. دیگه هیچ كس تو فامیلِ ما به من دختر نمیده،سهله؛ یه بار اون دختر بد ادایِ آقا هاشم داشت از اون طرفِ مجلسِ مهمونی باباش رو صدا میزد، یارو نمیفهمید؛ من یك كلمه گفتم "هاشم آقا، ببخشید، دختر خانمتون..." آخ... هنوز یادم كه میاد گوشم سوت میكشه.
م.م:آقا خوابامون چهقدر قاطی شده. پریشبا داشتم خواب میدیدم كه تویِ ماكوندو جنگ شده. یه طرف سرهنگ آئورلیانو بوئندیا بود كه میخواست راه بیفته بره شیخ شهابالدینِسهروردیرو دستگیر كنه. میگفت سهروردی ،بدونِ توجّه به اصولِمالكیّتِ معنوی ، ناكجا آباد رو از رو ماكوندویِما كپی كرده. حالا اون طرف كی بود؟ سیمون دو بووار. اون ضعیفه اون وسط چی میخواست؟ هیچی. میگفت این حرفا اصلاَ مهم نیست. مهم اینه كه زنا حقِّ سقطِ جنین داشته باشن. میگفت اینجوری اگر هم فاجعهای مثلِ سرهنگ آئورلیانو تویِ شهری بعد از نه ماه بالاخره به تشت بیافته؛ دستِكم بعدها دیگه تویِ حومهیِ اون شهر هفده تا كپی ازش پخش نمیشه.
ا.ب: در واقع بحث سرِكپی وكپیرایت بوده. میبینید؟ گفتم كه مسألهیِ ما رو ریشهای ببینید.
صدا: خب حالا فكر كنید من اجازهیِ مرخّصیتون رو دادم. بعدش چی؟ بیرونِ این تیمارستان همه مثلِمن بهتون " عزیزم ،جونم" نمیگن. به خریّتِ خودتون نگاه نكنید؛ اجتماع گرگه. بقیّهیِعمرتون رو میخواید چه كار كنید؟ این نویسندههامردهیِ گوشِ مفتن. تا بخرید اینا هم چاپ میكنن. تا كی میخواید بذارید این ناشرا شاخِ حجامتو به جیبتون بذارن و مایه رو لوتیخور كنن؟
ا.ب: آقا اتّفاقاَ در همین مورد هانری برگسون می گه... میگه... (رو به م.م) چی میگه؟
م.م: آقا میگه :
دوس دارم بنگ باشم كه لوتیا دودم كنن
دوس ندارم شمع باشم كه دخترا فوتم كنن
می رم تا سر کوچه و می آم.
امروز...
فردا...
یک هفته...
یک سال...
دردا
این روزها که می گذرد بر من
این سان
به
سادگی
فردا نمی گذرد از من
این سان به سادگی
یک روز برای خود درختی بوده ست
بس دود چراغ خورده تا نفت شده
افسوس که تا یک دم دیگر دوده ست
ای باد بی آرام ما با گل بگو پیغام ما
کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا
مولانا
اینک بشارتت باد
به ابرهایِ پرباران
به بادهایِ بی آرام
به عابرانِ عریان
در زیرِ چترِ باران
اینک بشارتت باد
ای نارون
کنارِ خیابان
کی گفت زمین گزند آسیب تو بود؟
حوّا همه یِ بهشت ترکیبِ تو بود
"نه حق، نه حقیقت، نه شریعت، نه یقین*"
نه؛جاذبه یِ زمین فقط سیبِ تو بود
*خیام:(رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین...)
پیاله یِ اول و بد مستی را در حقِ من فرموده اند. همین اول وبلاگ بازی و پشتِ هم اندازی و تاخیر هایِ یک ماه و چند روزه؛ گو این که مزخرفاتی (به کدام معنی) که می بینید به حالِ کسی تاثیری نخواهد داشت؛ خواهد داشت؟
القصه این یک ماهی که این بحر طویلِ ما تاخیر شد باخاطره یِ خوشی شروع شد که خشت اولِ تاخیر را گذاشت اما طولانی شدنش به خاطرِ خبری بود بسیار…بسیار چه؟به هر حال به قولِ آن عزیز زباغِ لاله خبرهایِ داغ بسیر است.این ده دوازده روزه چند بار خواستم یادداشتی این جا بگذارم که در حقِ مردی که از آخرین سال هایِ نو جوانی تا امروزم را با من شریک است این قدری بی معرفتی نشده باشدولی از حزنِ خاطر شعرِ تری که هیچ,دریغ از جمله ای خشک و خالی که بتواند مرگِ نازنینی را,چنان که اوست, تسلیتی باشد.به قولِ خودش
بیش از این(اقول: پیش از این) خواستم ولی چه کنم
چه کنم چون نمی توانستم
دیگر این که در دامانِ پر مهرِ مامِ میهن مرده بسی عزیز است.وقتی بزرگی می میرد یک باره میبینی چه کسان و چه خسانی که… ای داد از این بی داد
در این مدت همه با هر مشربِ فکری و سیاسیو ادبیو غیره و غیره از این میگفتند که قیصر همان طور که از شعرهایش روشن است خودش جانِ روشنی بود. آخ که فیالحال به یادِ مرثیه یِ شاملو می افتم (یقولون در رثایِ جلال گفته بود).انگار آن قصیده یِ بلند را به قامتِ قیصر سروده باشند:
قناعت وار تکیده بود
باریک و بلند
چون پیامی دشوار که در لغتی
بله… و خلاصه این که که خر خاکی ها در جنازه یِ قیصر به تردید مینگرند.
من بحمدالله هیچ وقت قیصر را از نزدیک ندیدم.یک بار فرشید گفتبیا بریم تهران.فلان روز دارم میرم.این سفر پیش قیصر هم میرم بریم ببینش.کمی که گذشت به خودم گفتم ,نمیدانم به فرشید هم گفتم یا نه,گفتم بگذار همین یک اسطوره برایِ من باقی بماند.ببخشید, جسارت نشود,آن ها که دم خورش بودند میگفتند دیدنش به تصویری که ازش در ذهن داری هیچ لطمه ای نمیزند اما این عهدی ست که من از چندی پیش با خودم بسته بودم. خدا نیاورد آن روز را که همین چهار تا اسطوره ی ما هم ترک بخورند.بی اسطورگی بد کوفتی ست؛عینِ بی عشقی ست.ما هم که مثلِ فضا نوردانی که در ماه و مریخ دنبالِ حیات می گردند اما عجالتاّ از برایِ حفظِ حیاتِ خودشان چیزی از هوایِ زمین تویِ قوطی میکنند و می روند بالا در این رمانه یِ عسرت,این روزگارِ بی عشقی, نقداّ به این خوشیم که یکی شعری برساندو یکی کمانی رویِ کمانچه ای بکشد ودو تایِ دیگر تویِ خلوتِ خودِشان سازی بزنند وآوازی بخوانند و به ما برسانند دیگر نمی توانیم ببینیم که مثلاّ قیصر یا ضیاء موحد بشود معاونِ نمی دانم چه یِ فلان دستگاهِ جلالت مآب و بعد هی این ور و آن ور مصاحبه کند که :" بله ما الآن در بطنِ یک دورانِ طلاییِ باززاییِ فرهنگی هستیم" و از این اباطیل.
وشکر که قیصر شأنِ خودش را می دانست و هر به چندی تویِ این شبکه و آن روزنامه برایِ شعر و هزار مسأمه یِ دیگر احکامِ ابد صادر نمی کرد.شکر که قیصر دامن از صحبت فراهم چید وکنجی نشست و پریشان نگفت. انگار حافظ درِ گوشِ او خوانده بود وقتی گفته بود:
ببر ز خلق و ز عنقا قیاسِ کار بگیر
که صیت ِ گوشه نشینان ز قاف تا قاف است
ببینی که اگر همین امروز مثلاّ خیلی از قافیه فروشانِ اهلِ قیافه بمیرند چه چیزی از دست رفته است: ستاره ای که هنرمندِ بزرگی بود و دیگر… اما قیصر را ببین که چه ساده از خلوتی به خلوتی/جلوتی رفت. مردِ خوبی که شاعری تکرار ناشدنی هم بود به جایی رفت که عمری به آن فکر کرده بود:
آه
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آن که در سراسرِ عمرت
یک لحظه یک نفس
بی حسِ مرگ زیسته باشی
مردِ روشنی که به سایه رفت نه ستاره بودو نه قبله یِ جمعی بت پرست یا بدتراز آن ملعبه یِ گروهی بت تراش؛مردی بودکه دوستانش و شعرهایش میگویند مردِ خوبی بود,پدری،معلمی و آدمی صاف بود.عمری در خلوتِ خودش نشست و دیگران به بویِ سخنش گردش آمدند اما او خلوتش را به هیچ چیزِ این دنیا نفروخت.
با این همه تأخیر مرگِچنین انسانی را باید نه به عالمِ هنر و غیره و غیره که بیش و پیش از همه به خانواده اش و آن گاه به دوستان و دوستارانش تسلیت گفت.
به درد و صاف تو را حکم نیست خوش در کش
که هر چه ساقیِ ما کرد عینِ الطاف است
تقدیم به موسی پسر عمران
از مصر چرا این همه دورت کرده؟
موسا یِ عصا کوبِ عبورت کرده؟
این طور برایِ توست این جا عَلَم است
این ها همه نقشه بود؛تورت کرد ه